تبليغاتX
کافی نت موفقیت

کافی نت موفقیت

تفکر مثبت = موفقیت

انرژی ها (نقل قول)

تمام اتفاق هایی که دور و بر ما میوفته، نتیجه ی انرژی هاست.
دوست مون انرژی!
شغل مون انرژی!
همسر مون انرژی!
اتفاقات، دونه دونه، انرژی!

دوستان عزیز قانونی داریم در فیزیک به اسم قانون "دوبروی"!

قانون دوبروی به زبان ساده میگه که:

هر ذره در حال ساطع کردن مدام انرژی از خود است.

خودکار ، مداد، پرده، بدن من و شما و خلاصه همه چیز در حال ساطع کردن مداوم انرژی از خودشون هستند.

این انرژی ها چه هستند؟ چه کار می کنند؟

بحث مفصلی است که تا جایی که به تکنیک های موفقیت مربوط میشه، براتون توضیح میدم.

بیمارستان میلاد تهران دوربینی رو خریداری کرده که از انرژی های اطراف بدن بیماران تصویر برداری می کنه و با توجه به تحلیل اون انرژی میشه تشخیص داد که عضو بیمار و گستردگی بیماری چطور هست

در ادامه ویژگی هاله ها را بررسی خواهیم کرد! هاله های انرژی انسان دو ویژگی دارند که این دو ویژگی رو بقیه انرژی ها ندارند.

1)

انرژی بدن من و شما قابل هدایت به یک سمت مشخص است.

اگر به چیز مشخصی فکر کنیم انرژی ما به سمت اون چیز مشخص میره.
خیلی وقت ها میشه که به کسی زنگ می زنیم و میگه:
- "
چه خوب شد زنگ زدی!"
- "
داشتم بهت زنگ می زدم!"
- "
داشتم بهت فکر می کردم!"
- "
حلال زاده!"
- "
دل به دل لوله کشی شده!"

و نکته فوق العاده جالبش اینه که من به محض اینکه به شخص خاصی در هر جای دنیا که فکر کنم انرژی های من بلافاصله به سمت اون حرکت می کنه و بلافاصله به او میرسد بدون سپری شدن زمان. اصلا مهم نیست که من ایران باشم و طرف مقابل آمریکا باشه. در فیزیک به این میگن "جهش کوانتومی".
یعنی انرژی ما از زمان عبور می کند.
پس به محض اینکه ما به چیزی فکر کنیم انرژی ما پیش او حاضر است.

یه وقتایی دارین تو خیابون راه میرید. حس می کنید که یکی داره نگاه تون می کنه. برمی گردید می بینید که واقعا داره نگاه تون می کنه. شما چطور حس کردی که یکی داره نگاه تون می کنه؟ قبول دارین کسی که به شما نگاه می کنه، داره به شما فکر هم می کنه؟

انرژی اون شخص رو دریافت می کنید و نتیجه ی تحلیلی که مغز شما از اون انرژی می کنه، میشه حس شما. شکل پر رنگ این رو میگن "تله پاتی" که آدم ها یاد می گیرن با تبادل انرژی فکر همدیگه رو بخونن.

 2) انرژی من و شما مثبت و منفی میشه ولی انرژی اجسام همیشه خنثی است.

اگر ما حالمون خوب باشه، اگر آرام باشیم، اگر داریم مهر ورزی می کنیم، اگر داریم لطفی می کنیم، اگر داریم دعا می خونیم

انرژی ما مثبت است.

اگر حالمون بد باشه، اگه داریم غر میزنیم، اگه داریم بد و بی راه میگیم، اگه عصبانی هستیم، اگه استرس داریم، اگه نگران هستیم، اگه اضطراب داریم

انرژی ما منفی است.

و اما انرژی اجسام خنثی است ولی انرژی من و شما میتونه انرژی اجسام رو هم مثبت و منفی بکنه.

آدم هایی که مثبت هستن (فکر های خوب می کنن – روحیه عالی دارن) انرژی شون مثبت است.

آدم هایی که منفی هستن (روحیه داغونی دارن) انرژی شون منفی است.

یکی از بحث های مهم موفقیت اینه که:

تا جایی که میتونی "از آدم های منفی حذر کن"

و تا جایی که می تونی "بچسب به آدم های مثبت"

چرا؟

چون انرژی اونها روی من و شما اثر می گذارد.

آدم مثبت دیدی، چی کار می کنی؟ بچسب بهش!
آدم منفی هم دیدی، در رو!

چون "افسرده دل، افسرده کند انجمنی را"

یک ماه با یه آدم غرغرو راه برو، بعد از یک ماه خودت هم راه میری، غر میزنی.

قدیم یه موضوعی بود به نام "مجاورت". اگر عارفی و یا پهلوانی بود، عده ای به نام "مرید و نوچه" دور و بر اینها بودن. این مرید ها و نوچه ها همش حس خوبی داشتن. این حس خوب به خاطر چی بود؟
به خاطر انرژی فوق العاده مثبت اون عارف و پهلوان!

 هاله های انرژی در پیرامون دو قسمت از بدن ما تراکم بیشتری دارند.
چشم ها و دست ها.

دوست من زمانی که:
-
حالمون خوب نیست
-
عصبانیم
-
غر میزنیم
چشم های ما دروازه ی انتقال انرژی منفی اند.

دوست من وقتی حالت خوب نیست حق نداری وارد خونه بشی.

 به محض اینکه شما با حالت منفی وارد خونه میشی و شروع به سلام کردن به دیگران می کنید، انرژی منفی رو از طریق چشم هاتون به اعضای خونه منتقل می کنید. نتیجه این میشه که نیم ساعت بعد یا دارید میزنید تو سر همدیگه یا هر کدوم خسته و کوفته و داغون یه گوشه خونه ولو شدید!

اول کیسه زباله انرژی های منفی رو بذار پشت در، بعد وارد شو.

یه خانمی در تهران تعریف می کرد می گفت:
"
من تو خونه مون یه دونه گلدون داشتم و این گلدون رو خیلی دوست داشتم. یه سفر 4 ماهه پیش اومد که من مجبور شدم برم آمریکا و به خواهرم گفتم که من که میرم مسافرت تو هر روز بیا و این گلدون رو آب بده. خواهرم هم قبول کرد. من رفتم سفر و اومدم دیدم گلدون خشک شده! من به خواهرم میگم تو گلدون رو آب ندادی و اون میگه به خدا آب دادم!
"
من گفتم:
"
من حق رو به خواهرتون میدم. قول میدم که به گلدونه آب داده.
"
بعد از خواهرش پرسیدم:
"
خانم محترم، از خونه تون که بیرون میومدی و یه مسافت طولانی رو می رفتی که بری و یه گلدون رو آب بدی، خداییش چپ چپ گلدونه رو نگاه نمی کردی؟
"
خواهرش گفت: "دقیقا یه همچین حالتی داشتم."
گفتم "شما با انرژی منفی چشمت، گل رو خشک کردی!"

 عکس این هم صادق است.
وقتی حالمون خوبه، چشم های ما دروازه انتقال انرژی های مثبت است.
وقتی حالتون بده، به عزیزاتون نگاه نکنید.
وقتی حالتون خوبه، تا می تونید به عزیزاتون نگاه کنید

هلند بزرگترین صادر کننده ی گل جهان است. دانشمندای هلندی تستی رو انجام دادن. بچه های مهد کودکی رو بردند در مزارع گل و گفتن شما در بین مسیر هایی که بین ردیف های گل وجود داره بازی کنید و راه برید و بدوید ولی به گل ها صدمه نزنید.

دیدند جاهایی که بچه ها رو بردن و بچه ها اونجا بازی کردند، گل های اونجا هم با نشاط تر شدند و هم شاداب تر، و زود تر هم رشد کردند. نتیجه ی تحقیقات شون رو به دولت هلند اعلام کردند.

هلند بخشنامه ای رو داد به مهد کودک ها که هر مهد کودک موظف است هفته ای یک روز، مهد کودک رو تعطیل کنه و بچه ها رو ببره در مراکز پرورش گل و بچه ها اونجا بازی کنن.

 دوستان عزیز، چشم های ما اگه حالمون خوب باشه، دروازه ی انتقال انرژی مثبت است و اگر حالمون بد باشه، دروازه ی انتقال انرژی منفی است.

و اما چشم زخم چیست؟

وقتی ما از درون حالمون خراب و از بیرون می خوایم نشون بدیم حالمون خوبه، نتیجه چیزی میشه به نام چشم زخم!

مثلا:
من یه نوزاد دارم، هر چی میدم میخوره، لپ از لپ دونش نمیزنه بیرون! مثل آدم های استخونی. میرم خونه فامیل. اون ها یه نوزاد دارن هم سن نوزاد من، ولی لپش مثل دو تا هلو! اونم از این هلو زعفرونی ها! میرم لپش رو میکشم و میگم "تپل مپل عمو چطوره؟" ولی تو دلم میگم "بچه بترکی! چی میدن تو میخوری!

وقتی از درون حالتون بد باشه و از بیرون بخواید نشون بدید که حالتون خوبه، چشم های ما منفی ترین انرژی های ممکن رو از خودشون ساطع می کنن.

من 20 ساله کارمند یک اداره ام. همین جور کارمند موندم. پسر عموم 5 ساله اومده توی اون اداره استخدام شده. پسر عموی من پارتی داره توی اون اداره و بعد از 5 سال بهش حکم "معاون مدیر کل" دادن! من 20 ساله اونجام ولی هنوزم کارمندم! از این گل ها دیدین که انقدر بزرگه که آدم پشتش دیده نمیشه! یه دونه از اون گل ها میخرم و میرم دم در اتاق پسر عمو، در میزنم میگم:
"
پسر عمو مبارکه! حقت بود! لیاقتش رو داری! خدا رو شکر یکی از خاندان ما به جایی رسید!"
تو دلم دارم چی میگم؟ "بمیری الهی! حق من رو خوردی!"

زمانی که از درون حال مون خراب و از بیرون میخوایم نشون بدیم که حال مون خوبه، چشم های ما منفی ترین انرژی های ممکن رو از خودشون ساطع می کنه و اون انرژی منفی یه اتفاقاتی رو رقم می زند که ما بهش میگیم "چشم زخم"!

دوستان چشم خیلی قدرتمند است. مرتاض ها یه کارایی می کنن با چشم! مثلا با چشم به قطاری که داره با سرعت 80 کیلومتر میره نگاه می کنن و قطار یه دفعه متوقف میشهاین توقف ناگهانی قطار هم چشم زخم است!

پس چشم زخم وجود داره برای رفع این چشم زخم چه بکنیم؟
بعضی ها میگن نعل اسب به خودت آویزون کن!
بعضی ها میگن عینک به خودت آویزون کن!
بعضی ها میگن نمک بزار تو جیبت!
بعضی ها ...
بعضی ها ...
بعضی ها ...
 
و اما انرژی دست ها

بیشترین مقدار انرژی در دست ها است. بیشترین مقدار انرژی رو اول دست ها دارن و بعد چشم ها. تا به حال کسانی رو که انرژی درمانی می کنن دیدید؟

با چی انجام میدن؟
با دست.
چرا؟
چون بیشترین مقدار انرژی در کف دو دست است.

ما وقتی یه جایی از بدن مون درد می گیره، روش دست میزاریم و بعدش هم درد مون آروم میشه.

در حقیقت خودمون داریم به خودمون انرژی میدیم، بدون اینکه متوجه بشیم!

 در آمریکا یه عده نوزادانی رو انتخاب کردن و به مادرها شون گفتن که روزانه حداقل 20 دقیقه این بچه ها رو نوازش کنید.
بچه هایی که نوازش میشدن، نفخ شکمشون، بی تابی هاشون، چیزهایی که بچه های کوچک رو در این سن اذیت میکنه و باعث گریه شون میشه، به شدت کمتر از بقیه بچه ها شد!

دوستان بچه هایی که زود به دنیا میان رو میگن "نارس" و این بچه ها رو میزارن توی دستگاه تا به رشد مطلوبی برسن و زنده بمونن. اما متاسفانه بیشتر این بچه ها می میرند!

در آمریکا تحقیق جالبی شد، از مادران بچه های نارس خواستند که روزانه در کنار محفظه ی شیشه ای قرار بگیرند و از سوراخ هایی که در محفظه وجود داره سر و بدن بچه شون رو نوازش کنن.
نتیجه تحقیق نشون داد که مرگ و میر بچه های نارسی که توسط مادرشون نوازش میشدن فوق العاده کمتر از بچه های نارسی بود که نوازش نمی شدند!
چرا؟

چون این بچه ها انرژی مثبت رو از طریق دست های مادرانشون دریافت می کردن. و این قضیه به صورت کاملا علمی اثبات شده که نوازش سر کودکان در رشد مغز اون ها شدیدا تاثیر مثبت دارد.

پس لطفا بچه ها و عزیزان تون رو نوازش کنید

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 فروردین1390ساعت 12:14  توسط Babak Almasipoor  | 

سری جدید انیمیشن شان (بره ناقلا)

ارائه سری جدید گوسفند ناقلا در یک دی وی دی یا دو سی دی به درخواست شما به قیمت کاملا منصفانه

+ نوشته شده در  شنبه 10 مهر1389ساعت 18:53  توسط Babak Almasipoor  | 

سلام
يک ماه پيش به من ايميلي اومد که باور نکردم چي بود
موبايل رايگان همينطور هست من هم باور نکردم
خوندم و عضو شودم حالا ديروز گوشي برام اومد به خاطر همين ميگذارم تا شما
هم عضو بشين مدت اومدن گوشي حدود 3 هفته هست گوشي که من انتخاب کرده بودم
ايفون 16گيگ

ثبت نام (براي دريافت هديه رايگان موبايل؛گيم،تلوزيون و .... )

دروغ نيست واقعيت داره

عضويتش هم رايگانه (به نظر من که هيچ ضرري نداره)

چرا اين شرکت هداياي مجاني مي دهد ؟

اين شرکت در واقع يک شرکت تبليغاتي است که توسط شرکت هاي بزرگي همچون
اپل، نوكيا، سوني اريكسون، سامسونگ و ... پشتيباني مي شود و در واقع براي
آنها تبليغ ميکند که خرج اين گونه تبليغات بسيار کمتر از تبليغات در
تلويزيون هاست..

شما فقط با زير مجموعه گيري مي توانيد گوشي موبايل،کنسولهاي بازي، mp3
player و ... دريافت کنيد. عضو گيري هم فقط از طريق ثبت نام تو سايت صورت
ميگيره نه پوليه نه گلد کويسته نه خطر داره به خدا هيچي نيست فقط
تبليغاته براي عضو گيري هم فقط بايد لينکشو براي رفيقت بفرستي

مثلا k800 :براي گرفتن اين گوشي نياز به 13 زير مجموعه دارين يعني شما 13
تا دوست ندارين?

اگر n95 بخواي 37 نفر بايد زير مجموعه جمع کني .

هر گوشي که بخواي يه تعداد خاصي بايد زيرمجموعه جمع کني که بالاترينش 45 نفره .

به نظر من که آشنا و دوستان شما بيش از 45 نفر هم هستند . تازه آنها هم
يک گوشي رايگان ميگيرند .

**************************************** ******

مراحل كار:

ابتدا بايد با استفاده از لينك زير وارد سايت xpango بشيد :


http://www.xpango.com?ref=92035814

بعد بر روي چيزي كه مي خواهيد انتخاب كنيد (موبايل- ام پي تري پلير-کنسول
گيم- HDTV)كليك كنيد


سپس روي گزينه ي Sign up Now كه در بالاي صفحه نوشته كليك كنيد

يا

ثبت نام

وبعد طبق مراحل زير عمل کنيد

:First name نام خود را بنويسيد.

:Last name نام خانوادگي خود را بنويسيد.

:Emailآدرس ايميل خود را وارد كنيد. (ايميل شما بايد واقعي باشد چون براي
تكميل ثبت نام بهش نياز داريد)

:Password براي خود پسورد انتخاب كنيد.

:Address1آدرس خود را دقيق به انگليسي بنويسيد.

نوشتن آدرس پستي خود به انگليسي را درست ياد بگيريد چون موبايل يا هر
پکيج ديگري که انتخاب کرده ايد به آدرستان ارسال خواهد شد:

لازم نيست در اين قسمت نام شهر، استان، کد پستي و ... را وارد نمائيد، در
فيلدهاي پائين تر مي توانيد آنها را درج کنيد:
براي دادن آدرس به انگليسي من کمکتون ميکنم ، مثلا :
پلاك no
واحد unit
طبقه floor يا flat
ساختمان bldg
كوچه alley
خيابان st
خيابان بزرگ ave
بلوار blvd
ميدان sq
چهارراه cross
بعد از after
قبل از before
جاده rd
جنوبي south
شمالي north
غربي west
شرقي east

به طور مثال :

enghelab sq , imam ave, shah st, shahid alley, aseman bldg, floor2, unit8

در قسمتهاي پايين تر هم:

:Town/Cityشهر خود را بنويسيد.

:County/Stateنام استان خود را بنويسيد.

Country: نام كشور خود را انتخاب كنيد.

:Free Giftنام هديه را انتخاب كنيد،

:Post Code/Zipدر اين قسمت كد پستي منزل خود را وارد كنيد.

:Referral IDدر اين قسمت كدي وجود دارد به آن دست نزنيد


در قسمت Term and Condintion يك تيك بزنيد

نحوه پر کردن فرم ثبت نام

توجه : اگر کد نوشته نبود يعني ثبت نام شما ناقص است و دعوتنامه نداريد و
ثبت نام شما اعتبار ندارد .


اگر در هنگام ورود مشخصات مشكلي پيش نياد، به ايميلتان آدرسي مياد (عجله
نداشته باشيد بعد از 15 دقيقه حتما مياد) بر روش كليك كنيد تا ثبت نامتون
تكميل بشه(توجه كنين كه در پيام ارسال شده دو لينك وجود داره كه اولي
براي فعال سازي {لينکه کوچيک} و دومي براي انصراف از ثبت نام هست. پس دقت
كنين كه لينك دومي رو كليك نكنين!) و بعد وارد صفحه اي خواهيد شد كه لينك
زير مجموعه گيري شما در آن موجود است. شما بايد اين لينك را به افراد
بدهيد و اگر كسي با اين لينك ثبت نام كند زير مجموعه ي شما خواهد شد. بعد
از اينكه كسي در زير مجموعه ي شما قرار گرفت و فعال شد(زير مجموعه گرفت)
1 امتياز به شما داده مي شود و شما بعد از كسب امتيازهاي لازم براي
دريافت پكيج انتخابي مي توانيد آن را درخواست بدهيد تا ارسال شود.

بعد اين ديگه به شما بستگي داره که چه کار مي کنين.و چند نفر رو ميتونيد
زير مجموعه خود کنيد

توجه:
* بيشتر از يك بار در يك كامپيوتر ثبت نام نكنين، چون حساب شما باطل ميشه.
* در مكانهايي مثل كافي نت يا سايتهاي كامپيوتري مدارس و دانشگاهها ثبت
نام نكنين، چون احتمال اينكه دو نفر از طريق يك كامپيوتر ثبت نام كنن
خيلي زياده و عضويت هر دو نفر باطل ميشه
* آدرستون رو دقيق وارد كنين چون هديتون به اون آدرس ارسال ميشه

در ميل اول کد به شما ميده و در ميل دوم لينک
ورود به اکانت
+ نوشته شده در  شنبه 9 آبان1388ساعت 13:53  توسط Babak Almasipoor  | 

عشق واقعی

Once a Girl when having a conversation with her lover, asked

يك بار دختري حين صحبت با پسري كه عاشقش بود، ازش پرسيد

 Why do you like me..? Why do you love me?

چرا دوستم داري؟ واسه چي عاشقمي؟

I can't tell the reason... but I really like you

دليلشو نميدونم ...اما واقعا"‌دوست دارم

 You can't even tell me the reason... how can you say you like me?

 تو هيچ دليلي رو نمي توني عنوان كني... پس چطور دوستم داري؟

 How can you say you love me?

چطور ميتوني بگي عاشقمي؟

 I really don't know the reason, but I can prove that I love U

من جدا"دليلشو نميدونم، اما ميتونم بهت ثابت كنم

 Proof ? No! I want you to tell me the reason

ثابت كني؟ نه! من ميخوام دليلتو بگي

 Ok..ok!!! Erm... because you are beautiful,

 باشه.. باشه!!! ميگم... چون تو خوشگلي،

 because your voice is sweet,

 صدات گرم و خواستنيه،

 because you are caring,

هميشه بهم اهميت ميدي،

 because you are loving,

 دوست داشتني هستي،

 because you are thoughtful,

با ملاحظه هستي، because of your smile,

بخاطر لبخندت،

 The Girl felt very satisfied with the lover's answer

دختر از جوابهاي اون خيلي راضي و قانع شد

 Unfortunately, a few days later, the Lady met with an accident and went in coma

متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناكي كرد و به حالت كما رفت

The Guy then placed a letter by her side

پسر نامه اي رو كنارش گذاشت با اين مضمون

 Darling, Because of your sweet voice that I love you, Now can you talk?

 عزيزم، گفتم بخاطر صداي گرمت عاشقتم اما حالا كه نميتوني حرف بزني، ميتوني؟

 No! Therefore I cannot love you

نه ! پس ديگه نميتونم عاشقت بمونم

Because of your care and concern that I like you Now that you cannot show them, therefore I cannot love you

گفتم بخاطر اهميت دادن ها و مراقبت كردن هات دوست دارم اما حالا كه نميتوني برام اونجوري باشي، پس منم نميتونم دوست داشته باشم

 Because of your smile, because of your movements that I love you

گفتم واسه لبخندات، براي حركاتت عاشقتم

 Now can you smile? Now can you move? No , therefore I cannot love you

اما حالا نه ميتوني بخندي نه حركت كني پس منم نميتونم عاشقت باشم

 If love needs a reason, like now, There is no reason for me to love you anymore

اگه عشق هميشه يه دليل ميخواد مثل همين الان، پس ديگه براي من دليلي واسه عاشق تو بودن وجود نداره

 Does love need a reason?

 عشق دليل ميخواد؟

 NO! Therefore!!

 نه!معلومه كه نه!!

 I Still LOVE YOU...

 پس من هنوز هم عاشقتم

True love never dies for it is lust that fades away

 عشق واقعي هيچوقت نمي ميره

 Love bonds for a lifetime but lust just pushes away

اين هوس است كه كمتر و كمتر ميشه و از بين ميره

 Immature love says: "I love you because I need you" "

عشق خام و ناقص ميگه:"من دوست دارم چون بهت نياز دارم

 Mature love says "I need you because I love you" "

ولي عشق كامل و پخته ميگه:"بهت نياز دارم چون دوست دارم

 "Fate Determines Who Comes Into Our Lives, But Heart Determines Who Stays" "

سرنوشت تعيين ميكنه كه چه شخصي تو زندگيت وارد بشه، اما قلب حكم مي كنه كه چه شخصي در قلبت بمونه

+ نوشته شده در  چهارشنبه 10 مهر1387ساعت 20:49  توسط Babak Almasipoor  | 

آنتونی رابینز

عقرب

روزی مردی، عقربی را دید که درون آب دست و پا می زند. او تصمیم گرفت عقرب را نجات دهد، اما عقرب انگشت او را نیش زد. مرد باز هم سعی کرد تا عقرب را از آب بیرون بیاورد، اما عقرب بار دیگر او را نیش زد. رهگذری او را دید و پرسید: "برای چه عقربی را که نیش می زند، نجات می دهی؟" مرد پاسخ داد: "این طبیعت عقرب است که نیش بزند ولی طبیعت من این است که عشق بورزم." چرا باید مانع عشق ورزیدن شوم فقط به این دلیل که عقرب طبیعتا نیش می زند؟ عشق ورزی را متوقف نساز. لطف و مهربانی خود را دریغ نکن، حتی اگر دیگران تو را بیازارند.

:: ممکن است

کشاورزي بود که تنها يک اسب براي کشيدن گاوآهن داشت. روزي اسبش فرار کرد. همسايه ها به او گفتند: "چه بد اقبالي!" او پاسخ داد: "ممکن است" روز بعد اسبش با دو اسب ديگر برگشت. همسايه ها گفتند: "چه خوش شانسي!" او گفت:"ممکن است" پسرش وقتي در حال تربيت اسبها بود افتاد و پايش شکست. همسايه ها گفتند: "چه اتفاق ناگواري!" او پاسخ داد: "ممکن است" فرداي آن روز افراد دولتي براي سربازگيري به روستاي آنها آمدند تا مردان را به جنگ ببرند اما پسر او را نبردند. همسايه ها گفتند:"چه خوش شانسي!" او گفت: "ممکن است!" و اين داستان همچنان ادامه دارد [...] همانطور که زندگي ادامه دارد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 خرداد1387ساعت 11:15  توسط Babak Almasipoor  | 

داستانهای کوتاه

 

پدر

شب از نيمه گذشته بود. پرستار به مرد جواني که آن طرف تخت ايستاده بود و با نگراني به پيرمـرد بيمار چشم دوخته بود نگاهي انداخت.
پيرمرد قبل از اينکه از هوش برود، مدام پسر خود را صدا مي زد.
پرستار نزديک پيرمرد شد و آرام در گوش او گفت: پسرت اينجاست، او بالاخره آمد.
بيمار به زحمت چشم هايش را باز کرد و سايه پسرش را ديد که بيرون چادر اکسيژن ايستاده بود.
بيمار سکته قلبي کرده بود و دکترها ديگر اميدي به زنده ماندن او نداشتند.
پيرمرد به آرامي دستش را دراز کرد و انگشتان پسرش را گرفت. لبخندي زد و چشم هايش را بست.
پرستار از تخت کنار که دختري روي آن خوابيده بود، يک صندلي آورد تا مرد جوان روي آن بنشيند. بعد از اتاق بيرون رفت. در حالي که مرد جوان دست پيرمرد را گرفته بود و به آرامي نوازش مي داد.
نزديک هاي صبح حال پيرمرد وخيم شد. مرد جوان به سرعت دکمه اضطراري را فشار داد.
پرستار با عجله وارد اتاق شد و به معاينه بيمار پرداخت ولي او از دنيا رفته بود.
مرد جوان با ناراحتي رو به پرستار کرد و پرسيد: ببخشيد، اين پيرمرد چه کسي بود؟!
پرستار با تعجب گفت: مگر او پدر شما نبود؟!
مرد جوان گفت: نه، ديشب که براي عيادت دخترم آمدم براي اولين بار بود که او را مي ديدم.
بعد به تخت کناري که دخترش روي آن خوابيده بود، اشاره کرد.
پرستار با تعجب پرسيد: پس چرا همان ديشب نگفتي که پسرش نيستي؟
مرد پاسخ داد: فهميدم که پيرمرد مي خواهد قبل از مردن پسرش را ببيند، ولي او نيامده بود. آن لحظه که دستم را گرفت، فهميدم که او آن قدر بيمار است که نمي تواند من را از پسرش تشخيص دهد. من مي دانستم که او در آن لحظه چه قدر به من احتياج دارد...

 
مادر
 
 مردي مقابل گل فروشي ايستاده بود و مي خواست دسته گلي براي مادرش که در شهر ديگري بود سفارش دهد تا برايش پست شود.
وقتي از گل فروشـي خارج شد، دختري را ديد که روي جـدول خيابان نشستـه بود و هق هق گريـه مي کرد. مرد نزديک دختر رفت و از او پرسيد: دختر خوب، چرا گريه مي کني؟
دختر در حالي که گريه مي کرد، گفت: مي خواستم براي مادرم يک شاخه گل رز بخرم ولي فقط 75 سنت دارم در حالي که گل رز 2 دلار مي شود. مرد لبخندي زد و گفت: با من بيا، من براي تو يک شاخه گل رز قشنگ مي خرم.
وقتي از گل فروشي خارج مي شدند، مرد به دختر گفت: "مادرت کجاست؟ مي خواهي تو را برسانم؟ دختر دست مرد را گرفت و گفت: آنجا و به قبرستان آن طرف خيابان اشاره کرد.
مرد او را به قبرستان برد و دختر رو ي يک قبر تازه نشست و گل را آنجا گذاشت.
مرد دلش گرفت، طاقت نياورد، به گل فروشي برگشت، دسته گل را گرفت و 200 مايل رانندگي کرد تا خودش دسته گل را به مادرش بدهد.  

دست نوازش
 
روزي در يک دهکده کوچک، معلم مدرسه از دانش آموزان سال اول خود خواست تا تصويري از چيزي که نسبت به آن قدردان هستند، نقاشي کنند. او با خود فکر کرد که اين بچه هاي فقير حتماً تصاوير بوقلمون و ميز پر غذا را نقاشي خواهند کرد. ولي وقتي داگلاس نقاشي ساده کودکانه خود را تحويل داد، معلم شوکه شد.
او تصوير يک دست را کشيده بود، ولي اين دست چه کسي بود؟
بچه هاي کلاس هم مانند معلم از اين نقاشي مبهم تعجب کردند. يکي از بچه ها گفت: "من فکر مي کنم اين دست خداست که به ما غذا مي رساند. يکي ديگر گفت: شايد اين دست کشاورزي است که گندم مي کارد و بوقلمون ها را پرورش مي دهد.هر کس نظري مي داد تا اين که معلم بالاي سر داگلاس رفت و از او پرسيد:  اين دست چه کسي است، داگلاس؟داگلاس در حالي که خجالت مي کشيد، آهسته جواب داد: خانم معلم، اين دست شماست. معلم به ياد آورد از وقتي که داگلاس پدر و مادرش را از دست داده بود، به بهانه هاي مختلف نزد او مي آمد تا خانم معلم دست نوازشي بر سر او بکشد.
شما چطور؟! آيا تا بحال بر سر کودکي يتيم دست نوازش کشيده ايد؟ بر سر فرزندان خود چطور؟

زندگي
در آخرين روز ترم پاياني دانشگاه، استاد به زحمت جعبه سنگيني را داخل کلاس درس آورد. وقتي که کلاس رسميت پيدا کرد، استاد يک ليوان بزرگ شيشه اي از جعبه بيرون آورد و روي ميز گذاشت. سپس چند قلوه سنگ از درون جعبه برداشت و آنها را داخل ليوان انداخت. آنگاه از دانشجويان که با تعجب به او نگاه مي کردند،
 پرسيد: آيا ليوان پر شده است؟  همه گفتند: بله، پر شده.
استاد مقداري سنگ ريزه را از جعبه برداشت و آن ها را روي قلوه سنگ هاي داخل ليوان ريخت. بعد ليوان را کمي تکان داد تا ريگ ها به درون فضاهاي خالي بين قلوه سنگ ها بلغزند. سپس از دانشجويان پرسيد:
 آيا ليوان پر شده است؟ همگي پاسخ دادند: بله، پر شده!
استاد دوباره دست به جعبه برد و چند مشت شن را برداشت و داخل ليوان ريخت. ذرات شن به راحتي فضاهاي کوچک بين قلوه سنگها و ريگ ها را پر کردند. استاد يک بار ديگر از دانشجويان پرسيد: آيا ليوان پر شده است ؟دانشجويان همصدا جواب دادند: بله، پر شده!
استاد از داخل جعبه يک بطري آب را برداشت و آن را درون ليوان خالي کرد. آب تمام فضاهاي کوچک بين ذرات شن را هم پر کرد. اين بار قبل از اينکه استاد سوالي بکند دانشجويان با خنده فرياد زدند: بله، پر شده!
بعد از آن که خنده ها تمام شد، استاد گفت: اين ليوان مانند شيشه عمر شماست و آن قلوه سنگها هم چيزهاي مهم زندگي شما مثل سلامتي، خانواده، فرزندان و دوستانتان هستند. چيزهايي که اگر هر چيز ديگري را از دست داديد و فقط اين ها برايتان باقي ماندند، هنوز هم زندگي شما پر است.
استاد نگاهي به دانشجويان انداخت و ادامه داد:ريگ ها هم چيزهاي ديگري هستند که در زندگي مهمند، مثل شغل، ثروت، خانه. و ذرات شن هم چيزهاي کوچک و بي اهميت زندگي هستند. اگر شما ابتدا ذرات شن را داخل ليوان بريزيد، ديگر جايي براي سنگ ها و ريگ ها باقي نمي ماند. اين وضعيت در مورد زندگي شما هم صدق مي کند.
در زندگي حواستان را به چيزهايي معطوف کنيد که واقعاً اهميت دارند، همسرتان را براي شام به رستوران ببـريد، با فرزندانتـان بازي کنيد و به دوستان خود سر بزنيد. براي نظافت خانه يا تعميـر خرابي هاي کوچک هميشه وقت هست. ابتدا به قلوه سنگهاي زندگيتان برسيد، بقيه چيزها حکم ذرات شن را دارند.
 
+ نوشته شده در  سه شنبه 30 بهمن1386ساعت 22:17  توسط Babak Almasipoor  | 

عشق یا شهوت

 


چگونه می توان عشق حقیقی را تشخیص داد؟

 

شما از طریق اینترنت با کسی آشنا می شوید، هر روزی که سپری میشود خاطره های شما بیشتر و بیشتر شده و نسبت به هم علاقمند می شوید. اما چگونه می توانید تشخیص دهید که آیا واقعا عاشق شده اید یا رابطه شما تنها به دلیل یک

جاذبه موقتی است؟

 

یک انسان در طول زنـدگی خـود به طور میانگین حداقل 4 مـرتبه عـاشق مـیشود. اما آیا واقعا هر 4 مرتبه، عشق اوحقیقی است؟ ما در این قسمت علائم مربوط به عشق، احترام و ارتباط را بـاشما در میان مـی گـذاریـم تـا قـادر به تصمیم گیری باشید و تشخیص دهید که آیا فردی که با او قرار ملاقات می گذارید شخص مورد نظر شما هست یا خیر.

 

1-       ارتباط


وجود صداقت در رابطه جزء ضروریات به شمار می رود، همچنین پیش از آنکه به کسی تعهد بدهید باید سعی کنید که در ابتدا او را به خوبی بشناسید. شما تا چه حد یکدیگر را می شناسید؟ آیا فقط در مورد مسائل جنسی با یکدیگر صحبت می کنید؟

 

نقاط قوت:

  • شما در مورد تمام مسائل زندگی از قبیل مال و ثروت، فرزند، چیزهایی که از آن وحشت دارید و آرزوهایتان با یکدیگر صحبت می کنید.
  • شاید با هم بحث کنید، اما در آخر به مصالحه دست پیدا می کنید.
  • در مورد احساساتتان با یکدیگر صادق و روراست هستید.

نقاط ضعف :

  • شما تنها رنگ مورد علاقه و نام مجله ای را که او می خواند، می دانید و از طرح سوالات عمیق تر پرهیز می کنید زیرا تصور می کنید که او جواب شما را نخواهد داد و یا می ترسید که پاسخ او مطابق میل شما نباشد.
  • کمتر اتفاق می افتد که احساساتتان را با یکدیگر در میان بگذارید به همین دلیل پس از گذشت مدت زمان کوتاهی هر دوی شما اظهار نا امیدی کرده و رفته رفته تنفر و رنجش جایگزین مهر و محبت می شود.
  • هیچ یک از شما حاضر به بخشیدن دیگری نیست.

2-       عشق
یک رابطه سالم و یا ازدواج بدون وجود عشق برای مدت زمان زیادی دوام ندارد. آیا رابطه شما بر اساس عشق و علاقه بنا نهاده شده است یا اینکه فقط خودتان را به بازی گرفته اید؟

 

نقاط قوت :

  • در زمان بروز هر نوع بحرانی، بدون توجه به نتیجه کار، در کنار هم می ایستید.
  • از خود گذشتگی نشان می دهید تا بتوانید طرف مقابل خود را شاد کنید.
  • صادق و راستگو هستید و چیزی را از یکدیگر پنهان نمی کنید.
  • از نظر عاطفی، جسمی، روحی و ذهنی با یکدیگر همخوانی دارید.
  • جدا از بحث عاشقی، دوست های خوبی نیز برای یکدیگر هستید.

نقاط ضعف :

  • در زمان بروز مشکلات هر کس راه خودش را پیش می گیرد.
  • شریک شما غیر قابل اطمینان است و نسبت به جنس مخالف خود نظر دارد.
  • تا زمانیکه نتوانید حقیقت را پیدا کنید او به شما دروغ می گوید.
  • سازگاری عاطفی و جسمی و روحی ناچیزی بین شما دو نفر وجود دارد.
  • در شرایط مختلف نسبت به شما وفادار نیست.

3-       احترام


رابطه عاطفی بر اساس رفاقت، احترام و پذیرفتن یکدیگر بنا نهاده می شود. زمانیکه احترامی وجود نداشته باشد، شک و بد گمانی جایگزین اعتماد و احترام شده و به مرور زمان تنفر و بیزاری به تارو پود رابطه شما نفوذ پیدا می کنند.

 

نقاط قوت:

  • شما از عیوب شریک خود آگاه  هستید و برخی از اشتباهات را قبول می کنید.
  • علایق شخصی و هویت اصلی یکدیگر را تشویق و حمایت می کنید.
  • برای گوش کردن به نقطه نظرات یکدیگر وقت می گذارید.

نقاط ضعف :

  • در مقابل دیگران از هم انتقاد می کنید .
  • شریکتان به شما اجازه نمی دهد که بر اساس علایق شخصی تان عمل کنید و همیشه کلیه رفتارهای شما را زیر نظر دارد.
  • شما دائما بر روی معیارهایی که از یکدیگر انتظار دارید مشاجره می کنید.
  • شما نمی توانید اشتباهات یکدیگر را ببخشید یا/و فراموش کنید.

از نوع ارتباط خود آگاه باشید و برخورد معقولی از خود نشان دهید. اگر نمی توانید آنرا پرورش دهید پس شاید زمان ترک آن فرارسیده باشد. اما اگر احساس می کنید که رابطه شما محکم و پا بر جاست، می توانید با کمک گرفتن از عشق دو طرفه، احترام و ارتباط آنرا مستحکم تر نمایید.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 آذر1386ساعت 19:46  توسط Babak Almasipoor  | 

تلنگر

 

ارزشمندترين چيزهای زندگي معمولا ديده نميشوند ويا لمس نميگردند، بلکه دردل حس ميشوند.

پس از 21 سال زندگي مشترک همسرم از من خواست که با زن ديگري براي شام وسينما بيرون بروم. زنم گفت که مرا دوست دارد ولي مطمئن است که اين زن هم مرا دوست دارد و از بيرون رفتن با من لذت خواهد برد. آن زن مادرم بود که 19 سال پيش از اين بيوه شده بود ولي مشغله هاي زندگي و داشت نسه بچه باعث شده بود که من فقط در موارد اتفاقي ونامنظم به او سر بزنم. آن شب به او زنگ زدم تا براي سينما و شام بيرون برويم. مادرم با نگراني پرسيد که مگر چه شده؟

او از آن دسته افرادي بود که يک تماس تلفني شبانه و يا يک دعوت غير منتظره را نشانه يک خبر بد ميدانست. به او گفتم: بنظرم رسيد بسيار دلپذير خواهد بود که اگر ما دو امشب را با هم باشيم.او پس از کمي تامل گفت که او نيز از اين ايده لذت خواهد برد. آن جمعه پس از کار وقتي براي بردنش ميرفتم کمي عصبي بودم. وقتي رسيدم ديدم که او هم کمي عصبي بود کتش را پوشيده بود و جلوي درب ايستاده بود،موهايش را جمع کرده بود و لباسي را پوشيده بود که در آخرين جشن سالگرد ازدواجش پوشيده بود. با چهره اي روشن همچون فرشتگان به من لبخند زد. وقتي سوار ماشين ميشد گفت که به دوستانش گفته امشب با پسرم براي گردش بيرون ميروم و آنها خيلي تحت تاثير قرار گرفته اند و نميتوانند براي شنيدن ما وقع امشب منتظر بمانند.ما به رستوراني رفتيم که هر چند لوکس نبود ولي بسيار راحت و دنج بود.دستم را چنان گرفته بود که گوئي همسر رئيس جمهور بود. پس از اينکه نشستيم به خواندن منوي رستوران مشغول شدم هنگام خواندن از بالاي منو نگاهي به چهره مادرم انداختم و ديدم با لبخندي حاکي از ياد آوري خاطرات گذشته به من مي نگرد، و به من گفت يادش مي آيد که وقتي من کوچک بودم و با هم به رستوران ميرفتيم او بود که منوي رستوران را ميخواند.من هم در پاسخ گفتم که حالا وقتش رسیده که تو استراحت کني و بگذاري که مناين لطف را در حق تو بکنم هنگام صرف شام مکالمه قابل قبولي داشتيم، هيچ چيز غير عادي بين ما رد و بدل نشد بلکه صحبتها پيرامون وقايع جاري بود و آنقدرحرف زديم که سينما را از دست داديم.

وقتي او را به خانه رساندم گفت که باز هم با من بيرون خواهد رفت به شرطاينکه او مرا دعوت کند و من هم قبول کردم. وقتي به خانه برگشتم همسرم از من پرسيد که آيا شام بيرون با مادرم خوش گذشت؟

من هم در جواب گفتم خيلي بيشتر از آنچه که ميتوانستم تصور کنم. چند روز بعد مادر م در اثر يک حمله قلبي شديد درگذشت و همه چيز بسيار سريعتر از آن واقع شد که بتوانم کاري کنم. کمي بعد پاکتي حاوي کپي رسيدي از رستوراني که با مادرم در آن شب در آنجاغذا خورديم بدستم رسيد. يادداشتي هم بدين مضمون بدان الصاق شده بود:نميدانم که آيا در آنجا خواهم بود يا نه ولي هزينه را براي 2 نفر پرداختکرده ام يکي براي تو و يکي براي همسرت. و تو هرگز نخواهي فهميد که آنشب براي من چه مفهومي داشته است، دوستت دارم پسرم.

در آن هنگام بود که دريافتم چقدر اهميت دارد که بموقع به عزيزانمان بگوئيم که دوستشان داريم و زماني که شايسته آنهاست به آنها اختصاص دهيم. هيچ چيز در زندگي مهمتر از خدا و خانواده نيست. زماني که شايسته عزيزانتان است به آنها اختصاص دهيد زيرا هرگز نميتوان اين امور را به وقت ديگري واگذار نمود.

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 آبان1386ساعت 19:12  توسط Babak Almasipoor  | 

اجابت دعا

 

به راستي چه چيزي باعث مي شود كه ما فكر كنيم خدا را بايد بسيار خواند تا اندكي جواب دهد و چرا دعاهاي برخي در اين روزگار كمتر مستجاب مي شود؟ آيا راه استجابت دعا بسته شده؟ مگر او خود نفرموده است كه « ادعوني استجب لكم»؟ آيا نعوذ بالله خداوند از قول خود برگشته و يا ديگر با ما نيست ، نمي بيند و نمي شنود؟

در آموزه هاي مقدس اين چنين آمده كه «بخششِ پيش از خواستن و پاسخِ قبل از سؤال »از روش‏هاي خداوند است پس كجاي كار اشكال دارد كه بيشتر مردم فكر مي كنند اين روزها دعا و نذر هم بي اثر شده ؟

در امر بيماري و درمان نيز اين موضوع تا حدي زيادي شايع است. برخي مي پرسند: اعتقاد به اين موضوع كه اسم خدا درمان بيماري است يا اگر دعا بخوانيم بيماري‏مان درمان مي‏شود و مواردي از اين نوع، جزو اعتقادات معمول مردم در بيشتر نقاط دنيا است. اما علي رغم آن، ما شاهد بيماري‏هاي ريز و درشت بسياري در بين مردم هستيم. اگر واقعا چنين اعتقادي مي‏تواند كمك كند پس چرا بيماري‏ها تا اين اندازه در بين مردم شيوع و گستردگي دارند؟

پاسخ اين است كه « اگر نام‏هاي خداوند واقعاً خوانده شوند، شفادهنده‏اند. اما اگر از سر غفلت و بي‏توجهي بيان شوند نبايد انتظار كار بزرگي را از آنها داشته باشيد. بيشتر مردم مي‏گويند توكل ما به خداست اما كمتر كسي ممكن است به خداوند توكل كرده باشد. اكثراً دعا مي‏خوانند اما نادرند كساني كه دعا را آموخته اند؛ و همه خدا دارند اما كميابند كساني كه خدا را يافته‏اند. »

خداوند بنابر آنچه كه در قرآن كريم فرموده پاسخگويي به دعا كننده را بر خود واجب فرموده پس به قول بزرگي : « اگر تشخيص نداديد، اگر نديديد و اگر نشنيديد، نگوييد كه نيست زيرا اين شماييد كه نمي‏بينيد و نمي‏شنويد. بسياري ديده و مي‏بينند. شنيده و مي‏شنوند، پس عجولانه قضاوت نكنيد.»

البته خواندن خداوند راه دارد. به قول همان بزرگ :

« بسياري از مردم به گونه‏اي خدا را مي‏خوانند كه انگار مرده‏اي را مي‏خوانند. به گونه‏اي با خداوند سخن مي‏گويند كه انگار با فردي كه وجودش خيالي است يا در دوردست‏ها سكونت دارد. در حالي كه خداوندِ زنده و حاضر از خودت به تو نزديكتر است. او، هستي توست...

خدا را طوري بخوانيد كه انتظار پاسخش را داشته باشيد و خداوند، خواننده‏ي خود را حتّي پيش از خوانده شدن، پاسخ مي‏دهد. امّا از راه‏هاي خودش و با روش‏هاي خودش نه صرفاً آنطور كه شما تصور مي‏كنيد. او با علائم و تغييرات، با اتفاقات، با احساسات و انديشه‏ها، با بخشش‏ها و گرفتن‏ها (و...) پاسخ مي‏دهد...».

خواندن خداوند و نامهاي مقدس او از مهمترين كليدهاي استجابت دعا و رفع گرفتاريها و بيماريهاست.پس بياييد از اين به بعد خدا را آن گونه كه بايد بخوانيم . حداقل آن گونه كه «انساني بيدار، باعظمت، بينا، شنوا و ناطق را مي‏خوانيم.»

باشد كه شاهد باز شدن قفلها و گشوده شدن درهاي رحمت و بركت اش به روي خود باشيم .

 

[1] قَالَ لاَ تَخَافَا إِنَّنِی مَعَکُمَا أَسْمَعُ وَأَرَی‏ (‌طه- آيه46)

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 مهر1386ساعت 11:15  توسط Babak Almasipoor  | 

واقعيت اين است كه ما تمايلات و گرايش هايي داريم.در زندگي روزمره و تمام رفتارهاي خود مي توانيد نشانه هاي تمايلات و گرايش ها را ببينيد.ببينيد كه آزاد نيستيد.ببينيد كه چگونه براي گذشته و ترس ها و ضعف هاي خود زندگي مي كنيد.بدبختي خود را ببينيد.

حماقتت را ببين. خودت و دانايي هايت را فراموش كن، چون تو حاصل و دست پرورده ي گذشته و جامعه اي.

هيچ اهميتي نداري،

هيچ اهميتي ندارد،

نگران نباش،مي تواني از نو شروع كني.

ببينيد كه چگونه بازيچه ي جامعه و گذشته و ناداني ها شده ايد.تجاوزهاي ديگران را ببينيد.

ببينيد حماقت ِ خود را.اين شجاعت مي خواهد.رفتارهاي ما هيچ گاه جدا از تمايلات،گرايش ها،ترس ها و تعصبات،باورها،سنت ها و عادت ها و بقيه ي ضعف ها و كاستي هايمان نيست.ما به عده ايربات ِ پر از رنج و كشمكش تبديل شده ايم.

و اگر گرفتار توهمات شده باشي اينها را نمي بيني.چون بسيار ساده با لذت ها و راحتي ها و راه هاي بسياري چشم خود را به روي واقعيت ها خواهي بست و آرام خواهي گرفت.

تو كه به دنبال هدفي هستي،چشمت به دنبال همان هدف خواهد بود.فقط همان را مي بيني.آن هدف تو را افسون كرده است.تو مي خواهي فرار كني تو نمي خواهي واقعيت ها را ببيني تو مي خواهي چيز جديدي بدست آوري، تو مي خواهي بروي، تو مي خواهي فرار كني.

به همين خاطر است كه مي گويم هيچ چيز و هيچ كس و هيچ باور و هيچ شرايطي را نبايد بپذيري.به اين جهت كه گرفتار اسارت ِفكري نشوي.اصولا پذيرفتن كار انسان هاي خردمند نيست.به جاي پذيرفتن همه چيز را آزادانه و كاملا جدي ببين.خرد يعني اينكه مستقيم،با دست ِخالي و آزادانه به مسائل نگاه كني.بايد ببينيم كه آيا ما هم مي خواهيم مثل بقيه دنبال خوشي ها و لذت ها و جاه طلبي ها و رفاه و آرامش و ساير مسائل زودگذر باشيم؟ما هم مي خواهيم همرنگ جماعت شويم و اسير شرايط موجود باشيم؟ 

 اين همه آمدند و رفتند و خوش بودند و رنج كشيدند و شاد بودند،حاصلش چه شد؟

اين همه سرگذشت بوده و هست.اين ها را خوب ببينيد.با شجاعت و آزادانه،نه با ترس و ضعف.

عده اي به طرفي مي دوند،شما هم احساساتي شده ايد و در حال دويدن هستيد.قدي صبر كنيد و ببينيد به كجا مي رويد.مرگ و زوال و فناي زندگي را ببينيد.يك عمر مثل گوسفند چريدن و مثل اسب دويدن و مثل خر سپوختن حاصلي براي كسي نداشته است جدي باشيد.

 

 

ایمان روشنگر

+ نوشته شده در  پنجشنبه 5 مهر1386ساعت 20:11  توسط Babak Almasipoor  |